تبليغاتX
سرقفلی - اندر مستند مترو
نوشتن برای فراموش کردن است نه به خاطر آوردن

«از اون آشنات که ماشین فروش بود بپرس پیکان مدل 63،62  نداره؟» مردی حدوداً 40 ساله با چهره ای خسته،شاید از سختی های زندگی؛این جمله را به پسری 30 ساله  میگوید.«یه 72 داشت چند روز پیش فروخت»پسر جواب میدهد در حالیکه با فرقی که از کنار باز کرده و پیراهن و شلوار پارچه ای که به تن کرده است اصلاً به اش نمی آید آشنای دلال داشته باشد.
_نه بابا 72 قیمتش خیلی میره بالا،چند فروخت؟
_سه و خورده ای.
_اوووووووه،من خیلی بتونم جور کنم دوُ نیم ِ
پشتش را به صندلی میدهد و این جمله آخر را با حسرتی کاملاً نمایان در چشم به زبان می آورد.

*****

پسر جوان ایستاده با کیفی بر دوش و دستی آویزان از میله با لحنی هیجان زده رو به مردی میانسال میگوید«خیلی خوب موقعی گل زدن،دیگه بازیکن های نیمکت چلسی آماده بودن که بریزن تو زمین» مرد میانسال که به چهره اش نمیخورد اهل فوتبال که هیچ حتی اهل تلویزیون هم باشد با تایید سر و لبخندی به نظر ساختگی جواب چهره مشتاق چوان را میدهد.خیلی دوست داشتم بدانم کدامیک آغازگر این گفتگو بودند.

*****

«فروپاشی امپراتوری امریکا»،این تیتر درشت یکی از صفحات روزنامه کیهان است؛ در دست مردی حول و حوشِ 45سال که روبروی من نشسته و شبیه به صادق زیبا کلام است منتها با ریش.مرد کت و شلواری سورمه ای به تن دارد که زیپ شلوارش باز است اما خوشبختانه یا متاسفانه پیراهن آبی نفتی اش اجازه ی کند و کاو بیشتر را از چشمهای من میگیرد.

*****

زن و شوهر جوانی آنطرف تر نشسته اند و با هم صحبت میکنند.زن با روسری جلوی بینی اش را گرفته.اولین و تنها حدس من این است که حتماً بوی نا خوشایندی آزارش میدهد؛شاید بوی عرق تن مردی که آنجا ایستاده و اتفاقاً دستش هم به خطر گرفتن میله بالاست و بازهم اتفاقاً به سر و وضعش میخورد که چند روزی است رنگ حمام را ندیده است.


**************

 برای منی که کمتر سوار مترو میشوم(شاید سالی یکی دوبار)دیدن این صحنه ها و آدم ها اگر از لذت دیدن یک فیلم مستند بیشتر نباشد قطعاً کمتر نیست.
قفل شده توسط بهنام.ز.ک در ساعت 11:16 بعد از ظهر | لینک  |