شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388
تو زندگی یه وقت هایی هست که آدم ازهمه چیز متنفر میشه؛مخصوصاً از خودش؛متنفر میشه از وجود خودش تو این دنیا؛،از اینکه چرا زنده است؟ قرار چی به این دنیا اضافه کنه؟ دلیلش ممکنه هر چیزی باشه اما مهم اینه که این وقتا آدم دلش میخواد از همه چی دل بکنه؛دل بکنه و بره ؛بره و یه بیلاخ گنده با 4 تا فحش آبدار نثار این زندگی و آدمای اطرافش کنه.واسه من کمتر این وضع پیش میاد و معمولاً یه روز بیشتر طول نمیکشه،اما هر موقع مثل الان دچار این احساس مزخرف میشم آرزو میکنم تو یه کلبه روستایی تو یه دشت بودم و به آسمون نگاه میکردم و هیچ صدایی از عناصر شهر نشینی به گوشم نمیخورد.بعضی وقتها هم دلم میخواد بمیرم اما بیشتر از اینا دوست دارم بتونم اینده رو ببینم؛اینکه 10 یا 20 سال دیگه چه جوریه؟ من چی کار میکنم؟ اطرافیانم(مثل پدر مادر) زنده اند؟ و دیدن خیلی چیزای دیگه اما ؛ اما لعنت به این جهل بشر نسبت به آینده،لعنت به این طمع بشر برای دونستن آینده؛ لعنت.
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن:میگن امام زمان(عج) غروب جمعه ها به حساب هفته امت رسیدگی میکنه و این احساس ناراحتی و دلزدگی واسه کسایی که نامه اعمالشون روشن نبوده.؟!!
بعداً نوشت:این پست مال دیروز بود که اشتاباهاً نمایش موقت زده بودم.
بعداَ نوشت2:فکر کنم اولین مورد ابتلا به آنفولانزای خوکی در ایران من باشم.چون همه علائمشُ دارم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن:میگن امام زمان(عج) غروب جمعه ها به حساب هفته امت رسیدگی میکنه و این احساس ناراحتی و دلزدگی واسه کسایی که نامه اعمالشون روشن نبوده.؟!!
بعداً نوشت:این پست مال دیروز بود که اشتاباهاً نمایش موقت زده بودم.
بعداَ نوشت2:فکر کنم اولین مورد ابتلا به آنفولانزای خوکی در ایران من باشم.چون همه علائمشُ دارم.
قفل شده توسط بهنام.ز.ک در ساعت 11:35 بعد از ظهر | لینک
|
