خوب٬بابا مامانم همین الان سوار تاکسی شدن و رفتن طرف فرودگاه و من باید عید و تنها تو خونه سر کنم
این دفعه اول که عید تنهامو نمیدونم آیا احساس تنهایی می کنم یا نه
٬اما بعید چون دو سه سال به این نتیجه رسیدم که عیدم واقعا فرق چندانی با روزای تعطیل دیگه نداره٬ فقط تلویزیون برنامه بیشتر داره و شهرم به طور دلپذیری خلوته ٬که این مورد آخرو من خیلی دوست دارم.
مامانم بهم اصرار کرد که گل و سبزه بخرو حتما هفت سین بچین اما من قطعا این کارو نمیکنم چون جدا از اینکه حسشو ندارم به نظرم این رسم هر چند خیلی قشنگه اما دیگه مثل قدیم حال نمیده
شاید به خاطر این که دیگه سنی گذشته و مثل زمان بچگی شور و شعف واسه عید ندارم(هر چند هنوزم معتقدم بچم
)
مع الوصف امیدوارم شما تنها نباشیدو ببهتون خوش بگذره و شاد و خندون باشید ![]()
![]()
خلبان روس بود.پسرک دکتر شد.
داستانکی از مینا فرشید


البته لینک سایز بزرگشم گذاشتم (میدونم کسی نمیخواد
)
اما خدایی جون میده واسه دسک تاپ![]()
روزای اول یه ضربدر با خودکار رو دستم می کشیدم تا یادم باشه عاشق نشم
مثل همیشه٬
اما این بار مثل همیشه نبود
ضربدر از رو دستم پاک شد٬
عاشق شدم
اما یاد گرفتم دفعه بعد خودکارو رو دستم خیلی محکمتر بکشم
و آخر اینکه٬
.عشق اول فقط یک خاطره است
